کاش همیشه بهار بود...
لفظ ها هم در عالم از حقیقتی برخوردارند ؛ اگرچه اعتباری باشند. بار معنایی خاصی را با خود حمل می کنند. این کلماتند که معنی را می رسانند و گرنه اگر کلمه نبود معنایی نبود و اندیشه ای نبود. ظریفی می گفت : انسانها با کلمات است که می اندیشند و اگر کلمه نبود فکر نبود و انسان در بدویت ماندگار بود. در ابتدا کلمه بود پیش از آدم و از اینرو کلمه حقیقی است و کلام هم . "الیه یصعد کلم الطیب".
بهارهم کلمه ایست با معنای مشخص . یادآور شکوفایی است. معنای طراوت هم دارد. فصلی که بعد از خزانی سخت می آید و هر گاه تو به این کلمه می اندیشی خود را در آن می یابی . در فصل زمستان ، بهار، امید می دهد و در گرمای تابستان افسوسش را میخوری؛ این امید و افسوس هر دو در فراق بهار چشیدنی است و اگر نبود این فراق ، بهار معنایی نداشت.
من فصل بهار "کمی دیرتر" شجاعی را هم از این جنس می دانم . که در خزان اکنون امید را ما می چشیم و افسوسش را آنهایی می خورند که حضور بهار را چشیده اند.آنروزها "کربلایی محمد قفل ساز" و " علامه حلی " و در زمان مامیرزا ابوالحسن اصفهانی ها، مجتهدی ها، بهجت ها و امام خمینی ها. نویسنده کمی دیرتر در فصل بهار این امید و افسوس را به خوبی به مخاطب می چشاند و پلک های مخاطب را به اشک می نشاند. داستان عالمی که می خواست امام زمان ( عجل الله فرجه ) را ببیند و با محاسباتی فهمید که قفل سازی در شهر هست که حضرت به دکان او می آید . به در دکان قفل سازی رفت و دید پیرزنی نزد او آمد و از او پرسید : اجرت ساخت کلید چند می شود و قفل ساز پاسخ داد : یک عباسی . پیرزن دوباره پرسید و قفل را چند می خری ؟ جواب شنید به یک سنار( خیلی کمتر از قیمت ساخت). آن عالم نزد قفل ساز دیگری رفت که به یک سنار می ساخت و به یک عباسی می خرید . دانست هموست . گفت : سلام ما را به آقا برسان و بگو چگونه می شود ایشان را دید؟ قفل ساز که گویا برای او امری عادی است فرصتی خواست . عالم برای گرفتن جواب نزد او آمد. قفل ساز گفت: حضرت فرمودند: تو در فکر دیدن ما نباش ؛ تو خودت را بساز ما به دیدنت می آییم. داستان حضور حضرت در دکان کربلایی محمد قفل ساز به همان اندازه تاثیر می کند که حضور حضرتشان در یاری علامه حلی در کتابت یک کتاب در رد کتابی که دروغ بسیار دارد. قفل سازی از جنس نور و عالمی از همان جنس . گسترش داستانی دو ماجرا آنقدر چشیدنی است که اگر این فصل را اگر از کمی دیرتر بگیریم گویا بهار را گرفته ای و پس از فصل های مهم و دغدغه افزای پاییز و زمستان و تابستان الحق که فصل بهار به جاست. شجاعی در پی آنست تا بفهماند ارتباط با امام زمان( عجل الله فرجه) به ادعا نیست، به اخلاص است ؛ به نیت پاک است . به دکانداری نیست ؛ به سجاده و تسبیح و نعلین نیست ؛ به پست و مقام و درجه نیست؛ از کسانی مباش که قفل را به یک عباسی درست میکنند و 300 دینار و یک سنار میخرند؛ مثل کسانی باش که به یک سنار درست میکنند و به یک عباسی میخرند...
اما آنچه نگارنده این سطور را به نوشتن این سیاهه ترغیب کرد اینکه کاش همیشه بهار بود... ای کاش ادبیات حاکم بر کل داستان "کمی دیرتر " چون فصل بهار بود. کاش سید دغدغه بزرگ را فدای مسئله کوچک و زودگذر زمان ما نمی کرد. مسئله ای که سید را به نگارش این نوشته واداشته ، مسائلی است که امروز در جامعه شکل گرفته و عده زیادی در جامعه از روی ریا ، دم از ارتباط دروغین با آن یار غائب را می زنند. اما این نکته را باید گفت که این مسائل کف روی آب است و دیر یا زود حقیقت آن برملا خواهد شد و مدعیان دروغین هم از بین خواهند رفت. اما آنچه می ماند این کتاب است و دغدغه های مطرح شده در آن.
فصل اول داستان شخصی است که در هیئت نیمه شعبان وقتی همه می گویند: آقا بیا آقا بیا! او فریاد می زند: آقا نیا! و این همان نقطه عطف داستان است که نویسنده بعد از این، از آن راز گشایی می کند. او همه آنهایی را که در هیئت حضور دارند، به مخاطب نشان می دهد . او می گوید اگرچه این افراد منتظرند، اما منتظر امام نیستند و اگر روزی آقا بیاید ایشان به فکر روزمرگی خویشند. ایشان داغ آقا ندارند ، داغ نان و پست و جاه دارند. وزیر باشند یا مداح باشند. وکیل باشند یا سخنران باشند و در غم غیبت او سخنرانیها کنند . آنچه مهم است و شاید به صواب نزدیک باشد نقد ادعاهای دروغین انتظار است؛ اما آنچه ناصواب می نماید نزدیکی قلم سید به قلم رسانه ای و ژورنالیستی است. سید مهدی شجاعی همچون کتاب قبلی اش " دموکراسی یا دموقراضه" در حال سیاه نمایی است. او همه چیز را سیاه می بیند. آنگونه که اگر فصل بهار در کتاب نبود ، مخاطب درگیر این سوال می شد که دیگر جای امیدی نیست . بعد از خواندن سه فصل اول تمام امام زمان گفتن ها در این جامعه بی محتوا و توخالی نشان داده می شود. در این داستان که به عقیده نگارنده داستان نیست و شاید بتوان گفت یک تحلیل است ، نشانی از قهرمان و ضد قهرمانی نیست. یعنی حتی یک مورد سالم هم در آن دیده نمی شود. و در منطق ارسطویی داستان ، حضور قهرمان و ضد قهرمان از اصول مهم داستانی است. اینکه در جامعه اکنون، هستند آنهایی که به دروغ و برای منافعشان به دنبال ظهورند حقیقت است ؛ اما هستند آنهایی که هنوز هم دل در گرو یار دارند و به انتظار مقدمش نشسته اند. از سوی دیگر این سوال را از نویسنده کمی دیرتر دارم : مگر در جامعه عصر علامه حلی و کربلایی محمد چند درصد مردم در انتظار واقعی حضرتش بودند و آیا در همان زمان آنهایی که به دروغ دم از ارتباط با امام زمان می زدند، کم بودند؟
علامه حلی بودن مهم است . اگر نویسنده ای و دلت به حال امروز جامعه ما می سوزد قدم پیش نه و برای احقاق حق شمشیر قلم به کف گیر. به امید بهار تمام اندیشه ات را روشن نگه دار . امید را به کناری نگذار که اگر امید را از انتظار بستانی، دیگر این لفظ را معنایی نیست . بدان آنروز که بهار می رسد همه در آزمونی سخت قرار خواهیم گرفت.
{نقدی همدلانه بر کمی دیرتر جناب سید مهدی شجاعی که در ویژه نامه میلاد امام زمان مسجد مقدس جمکران چاپ شد}